تبليغاتX
Law News

3ona

سینا

3ona

http://3ona.blogfa.com

Law News

Law News

Law News

با سلام خدمت شما دوست عزيز.
ضمن خوش آمد گويي اعلام ميدارد اين وب سعي دارد در زمينه ارائه آخرین اخبار دنیای حقوق به شما بازدیدکنددگان محترم خدمت نماید.

لذا آمادگي منعكس كردن نقطه نظرات شما دوستان را اعلام مي دارد.

Law News

 
با عضويت در خبرنامه ، از اخبار مهم و مطالب جديد مطلع مي شويد   E-maiL:Sinamehrabi@Gmail.com  
 

فهرست اصلی
لينکهاي سريع
صفحه اول
آرشيو
ايميل
موضوعات


آرشيو مطالب

لينک دوستان
اگر مي خواهيد با وبسايت ما تبادل لينک کنيد لينک ما را با نام " Law News " قرار دهيد و در بخش تماس با ما و يا نظرات لينک خود را قرار دهيد.
آرشيو تماس با ما


قاعده مالایعلم الا من قبله


قاعده "مالایعلم الا من قبله" آنگاه به کار می آید که مدعی به دلیل ویژگی خاص امر مورد ادعا دلیلی برای اثبات آن ندارد.در فقه در چنین موردی ادعای مدعی پذیرفته شده و وی را بی نیاز از اثبات امر مورد ادعا ساخته اند. در این مقاله به بررسی قاعده فوق الذکر می پردازیم.

سینا چهارشنبه 20 آبان1388  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

قبول وصیت

بيشتر فقهاء عظام بدون اينكه وصيت را نخست به تمليكيه به و عهديه تقسيم نمايند و دقيقا“ محل نزاع را در خصوص موضوع فوق مشخص سازند ، تحت عنوان مذكور به اختلاف نظر پرداخته اند و با وجود اينكه از ظواهر بعضي كلمات ، معمولا معلوم ميشود كه فقط نزاع در مورد وصيت تمليكي است نه عهدي ولي در عين حال اين تفكيك را به صراحت عنوان نكرده اند . بعضي هم مطلب را بطور اعم مورد بحث قرار داده اند كه اجمالا به نمونه اي از آن اشاره خواهد شد .

كلام فقهاء :
علامه عقيده دارد كه وصيت عقد است و چنين ميگويد : موصي له بدون قبول مالك نمي شود زيرا وصيت عقدي است كه متحقق نمي گردد مگر بين دو نفر با تراضي هر دو و چون رضايت امر قلبي است بايستي بوسيله لفظ ابراز گردد. 1
محقق نيز به لزوم و اعتبار قبول موصي له نظر داده است 2 فقها ء عامه نيز اكثرا“ قبول را جزء اركان اصلي وصيت شمرده اند . 3

مرحوم شهيد ثاني اقوال علماء را در اين خصوص به سه قسم تقسيم نموده است و ميگويد :
در اين كه آيا قبول موصي له در انتقال ملك به او با موت معتبر است يا اصلا اعتباري ندارد بلكه ملك به وي قهرا“ همانند ارث منتقل ميگردد يا آنكه هر چند اعتبار ندارد ولي انتقال بصورت متزلزل حاصل ميشود و استقرار آن به قبول بستگي دارد و در صورت رد باطل ميگردد وملك به ورثة موصي بازگشت ميكند ، در ميان علماء سه قول است . 4
« وصيت تمليك عين يا منفعت و يا تسلط بر تصرف بعد از مرگ است و آن احتياج به ايجاب و قبول دارد . »
و نظير همين عبارت را شهيد اول در متن لمعه متعرض است .

همانطور كه ملاحظه ميشود در عبارات فوق موضوع بطور مطلق مطرح گرديده و تفصيلي بين وصيت عهدي و تمليكي داده نشده است .
ولي مرحوم حاج سيد محمد كاظم يزدي نخست وصيت را به دو قسم عهديه و تمليكيه تقسيم نموده و گفته است در قسم اول بدون شك قبول معتبر نيست ولي در قسم ثاني مشهور بر آنند كه وصيت محتاج به قبول است و بنابراين قبول جزئي از آن و وصيت از عقود محسوب است يا آنكه شرط است به صورت كاشف يا بصورت ناقل ، كه در اينصورت ا زايقاعات خواهدبود .


آنگاه احتمال ديگري را اضافه ميكند و همان احتمال را نيز شخصا“ تقويت نموده و آن اينكه قبو ل معتبر نباشد ولي رد مانع باشد و بنابراين باز هم از ايقاعات خواهد بود . 6

پس مجموع نظريات و احتمالات در پنج وجه خلاصه ميگردد:
1. قبول جزء وصيت است .
2. قبول شرط ناقل است .
3. قبول شرط كاشف است .
4. قبول هيچگونه اعتباري ندارد و رد نيز در آن دخالتي ندارد و وصيت از عوامل انتقال قهر ي است . 8

به موجب تمام وجوه متصوره فوق باستثناء دو وجه آخر ، قبول اعتبار دارد و تمليك بدون آن محقق نمي گردد ، النهايه مطابق وجه نخستين ( جزئيت قبول ) وصيت از عقود است و بنابر ساير وجوه از ايقاعات محسوب ميگردد.
قانون مدني به موجب ماده 834 در خصوص وصاياي عهديه قبول را معتبر ندانسته هر چند كه رد وصي را قبل از موت موصي از عوامل بطلان وصيت محسوب نموده است .

د رماده 827 اعتبار قبول را در وصاياي تمليكيه متعرض شده ولي از آن معلوم نمي شود كه كدام يك از وجوه سه گانه نخستين را انتخاب كرده است . آيا بنحوجزء يا بصورت شرط كاشف و يا ناقل ؟
لذا بنظر ميرسد عليرغم آنچه كه شارحان قانون مدني در بيان اين مطالب اظهار داشته اند در اين جهت كه وصاياي تمليكي از عقود محسوب است ، قانون مدني ابدا“ صراحتي ندارد و با توجه به تحليلي كه در مورد كلام فقهاء انجام شد عبارت ماده 827 تاب وجوه مختلف را دارد و اينگونه شرح كنندگان بدون توجه به فقه اماميه چنين پنداشته اند كه اگر تمليك بدون قبول محقق نگردد ، حتما“ به نحو جزئي از عقد شناخته شده است و حال اينكه اگر آن را شرط نيز بدانيم تمليك بدو ن آن محقق نخواهد گشت ، همانند وقف كه از ايقاعات است ولي شرائط گوناگوني با آن ملازمه دارد كه بدون حصول آن شرايط ، وقف ، يعني حبس عين و تسبيل ثمره تحقق نخواهد يافت .

بررسي دلائل :

كسانيكه عقيده به عقد بودن وصيت دارند به استدلالات مختلفي تمسك كرده اند كه ذيلا نقل و بررسي ميگردد :
…… آيه شريفة « و ان ليس للانسان الا ماسعي »يعني براي انسان چيزي بدون سعي حاصل نمي گردد و لذا اگر بدون قبول ، موصي به براي موصي له ثابت شود ، چون بدون سعي او حاصل گرديده بموجب اين آيه منتفي است . 1

2. ثبوت ملكيت براي شخص بدون رضايت وي موجب ضرر است زيرا كه اولا اي بسا توأم با امتنان است و ثانيا“ مال موصي به ممكن است مطلوب موصي له نبوده باشد 11 دلايل فوق توسط علماي عامه ارائه گرديده است و بنظر قابل خدشه ميباشد زيرا :
اولا ـ آية مزبور به مسائل ثواب و عقاب مربوط است و ربطي به موضوع مانحن فيه وامثال آن ندارد .
ثانيا “ « سعي » اشاره شده در آيه شريفه اختصاص به سعيي ندارد كه از طريق قبول موصي له اعمال گردد بلكه ممكن است علل و عواملي كه باعث اقدام موصي مبني بر ايصاء نسبت به موصي له شده معلول افعال و كردار او باشد كه باز به سعي موصي له برگشت نمي نمايد .
ثالثا“ ـ التزام به مضمون آيه در ما نحن فيه اثبات نمي نمايد كه وصيت عقد است و قبول جزء آن محسوب ميگردد زيرا كه اين مضمون با شرطيت و ايقاع بودن وصيت نيز سازش دارد .
رابعا“ ـ موضوع ضرر كه به آن استناد شده در موارد زيادي به استناد فقه اسلامي منقوض است ، مانند ارث و يا وصيت براي حمل كه هيچگاه مبتني بر قبول وارث و يا موصي له نمي باشد وانگهي مسائلي مانند امتنان كه از امور نادره ميباشد نمي تواند منشاء احكام قرار گيرد ، بعلاوه همانگونه كه بيان شد اين جهت نيز الزاما“ وصيت را در زمره عقود نخواهد برد تا قبول جزء آن باشد بلكه با شرطيت نيز اشكال ضرر مرتفع ميگردد .

3. ايقاع بودن وصيت مستلزم ملكيت قهريه ميباشد كه در غير مورد ارث باطل است 12 و به عبارت ديگر ، ادخال در ملك ديگري بدون اختيار و رضايت وي با اصل تسليط بر نفس منافات دارد . و با اين بيان قصد دراثبات عقد بودن وصيت را استنتاح نموده اند .

مرحوم سيد در عروه الوثقي پس از طرح دليل فوق چنين پاسخ داده است : ….. « مدفوعه بانه لامانع منه عقلا و مقتضي عمومات الوصيه ذالك ، مع ان الملك القهري موجود في مثل الوقف . »
يعني : دليل مزبور مردود است زيرا :
اولا“ ـ ملكيت قهريه از نظر عقلي مانعي ندارد .
ثانيا“ ـ عمومات ادله وصيت چنين اقتضاء دارد .
ثالثا ـ ملكيت قهريه در مثل وقف نيز وجود دارد .

نقد و بررسي :

1. بررسيهاي حاصله چنين نتيجه ميدهد كه دليلي مبني بر اينكه وصيت از عقود محسوب شود وجود ندارد و ايقاع بودن آن بيشتر منطبق با موازين است زيرا با مخدوش بودن ادلة اقامه شده ميگوئيم ادلة وصيت در كتاب و سنت از نظر اعتبار قبول و عدم آن اطلاق دارند و بعبارت ديگر تمامي عمومات وارده عمل وصيت را به موصي نسبت ميدهند و تحقق را آن به هيچ وجه به شرط ديگري متوقف نساخته اند .
به آيات زير توجه كنيد :
من بعد وصيه يوصي بها اودين …. 13
من بعد وصيه توصون بها اودين …. 14
كتب عليكم اذا حضر احد كم الموت ان ترك خيرا“ الوصيه للوالدين و الاقربين … 15
در آيه اخير پس از حرمت تبديل وصيت يك مورد از آن استثناء شده است :
« ….. و من خاف من موص جنفا ( الي آخر آيه ) يعني : تنها در صورت وجود جنف ( ستم ) وصيت نافذ نمي باشد . بديهي است كه استثناء خود دليل بر استحكام عموم ميباشد و به هيچ صورت نميتوان آن را به وجود قبول مقيد ساخت .

نهايتا“ آنچه را ميتوان بخاطر اصل تسليط ملتزم شد اين است كه بگوئيم رد وصيت توسط موصي له مانع از وقوع وصيت است و يا بالاتر قبول را شرط تحقق ايقاع مزبور بدانيم ولي به هيچ وجه نمي توانيم قبول را جزئي از عمل وصيت دانسته درحاليكه عمومات و اطلاقات وارده عمل مزبور را مستقيما“ به موصي انتساب داده اند و به نظر ميرسد مدلول اجماعي كه توسط بعضي فقيهان در مسئله اقامه شده است بيش از اين مقدار نباشد
اضافه بر آنچه ذكر شد ، مسلم است كه نبايد در عقود ميان ايجاب و قبول فاصله بيفتد و بايستي متواليا“ انجام گيرد ، و نيز از مسلمات است كه با مرگ طرف ايجاب ، محلي براي قبول وجود نخواهد داشت در حاليكه در وصيت نه فاصله مضر است و نه مرگ موصي ، لذا تحت هيچ عنوان نمي توان وصيت را عقد دانست .
2. مضافا“ به اينكه از ماده 827 قانون مدني اين موضوع استنتاج ميگردد كه قبول را كاشف از حين فوت ميداند نه ناقل زيرا كه تملك را معلق بر قبول كرده ولي زمان آنرا پس از فوت قرار داده است .
اين نظر يه مطابق مشهور است ودليل آن هم اين است كه اگر قبول ناقل باشد لازم مي آيد كه مدتي ملك بدون مالك باقي بماند ، زيرا موصي با فوت از اهليت مالكيت ساقط ميگردد و نمي تواند مالك باشد و از طرفي وارث هم نمي توا باشد زيرا قرآن مجيد فرموده است : « من بعد وصيه يوصي بها اودين » 16 يعني تركة ميت پس از جدا شدن وصيت به وارث منتقل ميگردد پس موصي به ، به ورثه هم منتقل نمي شود و شخص ديگري هم كه مطرح نيست در حاليكه اگر قبول كاشف ملكيت از حين موت باشد در فاصلة بين مرگ و قبول ، مال بدون مالك نخواهد بود .

با اين نظريه افرادي مانند شيخ طوسي و ابن جنيد و علامه موافقند ولي گروه زيادي مخالف بوده و براي نظر خويش جنين استدلال آورده اند :
« قبول ، اعم از اينكه جزء باشد يا شرط بهر حال در حصول و تحقق ملكيت اعتبار دارد و لذا تا قبول انجام نگيرد ملكيت محقق نخواهد شد » 17

حال اگر قائل به شرطيت « قبول » شويم و وصيت را ايقاع بدانيم استدلال گروه نخست را ميتوان پذيرفت ولي اگر قبول را جزء دانسته و وصيت را از عقود محسوب كنيم نسبت به كاشفيت آن از حين موت دچار مشكل خواهيم شد زيرا چگونه « قبول » كه جزء عقد است مي تواند ملكيت قبل از انجام خود را تثبيت نمايد ؟ در حاليكه با نبودن قبول عقد انجام نشده است و شايد همين نكته نيزاز مؤيدات نظر نسبت به ايقاع بودن وصيت باشد و قياس مورد به اجازه در بيع فضولي قياس مع الفارق است زيرا اجازه بي ترديد از اجزاء عقد نميبا شد بلكه از شرايط آن است .
3. با توجه به مراتب فوق به نظر مي رسد وصيت همان عملي است كه مورد نظر و خواست موصي بوده و اصولا عقد نيست كه تحقق آن بر پايه دور كن ( عمل بايع ـ عمل مشتري ) باشد بلكه يك ركن بيشتر نداشته و همانا عملي است كه از اراده موصي ناشي ميشود و لذا بايد بر ايقاع بودن آن صحه گذارد و هر چند مالك شدن موصي له نسبت به موصي به نيازمند قبول باشد ولي قبول وي نقشي در تحقق وصيت نداشته و مكمل عمل وصيت نخواهد بود بلكه عنصر قبول در ورود موصي به ، به ملكيت موصي له مؤثر ميباشد .

سینا یکشنبه 3 آبان1388  نظر بدهید!

قتل از روى ترحم

محمدعلى انصاري

چكيده: اتانازى يا قتل از روى ترحم داراى فرض‏هاى گوناگونى است كه احكام تكليفى و وضعى متفاوتى بر آنها مترتب مى‏شود. حكم تكليفى در تمامى اين فرض‏ها با توجه به اطلاق ادله حرمت انتحارو قتل نفس حرمت است و تنها در زمانى كه مقتول قبل از قتل داراى حيات مستقر نباشد مانند بيمار مبتلا به مرگ مغزى و قتل به سبب انجام ندادن كارى واقع شود، حكم حرمت قابل ترديد و تامل است.حكم وضعى ضمان به ديه و قصاص براى قاتل نيز در برخى از فروع، مورد اختلاف فقيهان است.

این موضوع اقسامی دارد که به طور مختصر به آنها اشاره می شود و سپس به تک تک آنها پرداخته خواهد شد.

سینا چهارشنبه 9 بهمن1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

فقه‏

گفتار اول: تعريف فقه‏(1)


فقه معانى لغوى و اصطلاحى متعددى دارد كه ما با ذكر آن معانى، معناى مورد نظر را در اين تحقيق مشخص مى‏نماييم.

الف - معناى لغوى فقه

فقه به معناى دانستن يا فهميدن است. در معجم المقاييس اللغه مى‏خوانيم:
فقه دلالت مى‏كند بر ادراك چيزى و علم نسبت به آن.(2)
و زمخشرى مى‏گويد:
شهادت دادم بر تو به فقه يعنى به فهم و زيركى تو.(3)
و در مجمع البحرين آمده‏است:
قوله تعالى (ولكن لا تفقهون تسبيحهم)(4) اى: لا تفهمونه.(5)
با توجه به معانى مذكور چنان كه از كتب ديگر لغت مثل لسان العرب پيدا است،(6) معناى فقه فراتر از مطلق دانستن است و منظور از فقه علم و دانستنى است كه همراه با دقت نظر و استنباط باشد، چنان كه در مجمع البحرين آمده‏است:
فقه عبارت است از رسيدن به يك مجهول از يك معلوم‏(7).
و طبرسى مى‏گويد:
برخى گفته‏اند: فقه عبارت است از فهم معانى مستنبطه و لهذا به خداوند فقيه نمى‏گويند.(8)
بعضى از موارد استعمال كلمه فقه در قرآن كريم نيز مؤيد اين معناست كه در اين كلمه نوعى دقت نظر و ريزبينى ملحوظ است، مانند:
(قد فصلنا الآيات لقوم يفقهون).(9)

ب - معناى اصطلاحى فقه

در اصطلاح، فقه به معانى ذيل آمده است:
1 - علم و آگاهى دقيق نسبت به علوم دين: كلمه فقه از نظر لغت معناى عامى دارد كه متعلق آن هر نوع علمى مى‏تواند باشد، ولى در فرهنگ آيات و روايات تدريجاً معناى خاص و ويژه‏اى را پيدا كرده‏است؛ مثلاً در سوره توبه كلمه تفقه در دين آمده‏است‏(10) و يا در روايتى از امام باقر (ع) آمده‏است:
الكمال كل الكمال التفقه فى الدين ....(11)
اين موارد و موارد ديگر هنوز استعمال كلمه فقه در همان معناى لغوى است چون قيد فى الدين را به همراه دارد، ولى در بعضى از استعمال‏ها ديگر اين قيد همراه كلمه فقه و يا مشتقات آن نيست و گويا به خاطر شدت ارتباط بين اين دوكلمه، از كلمه تفقه، تفقه در دين متبادر مى‏شود؛ مانند روايت امام صادق(ع) كه فرمودند:
لوددت أن اصحابى ضربت رئوسهم بالسياط حتى يتفقّهوا.(12)
و روايت نبوى كه در آن مى‏خوانيم:
الفقهاء امناء الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا....(13)
2 - فقه به معناى علم و آگاهى نسبت به احكام دينى: با گذشت مدت زمانى نه چندان طولانى فقه در موارد زيادى به بخشى از علوم دينى، يعنى بخش احكام عملى و دستورهاى رفتارى دين، اطلاق شد. شايد كثرت نياز مردم به مسائل رفتارى و دستورهاى دينى موجب انصراف معناى فقه از معانى سابق شده‏است.(14) گرچه به درستى معلوم نيست به كار بردن فقه در اين معنا از چه زمان شروع شده ولى گفته شده‏است:
قديمى‏ترين مورد استعمال فقه در اين معنا كه به نظر رسيده، خطبه خليفه دوم در اردوگاه حبابيه است كه مردم را در امور دينى به اهل فن رجوع داده‏است و در مورد معاذ بن‏جبل گفته: «هر كس از فقه سؤالى دارد سراغ معاذ برود» و نظر به اين‏كه معاذ بن‏جبل عالم به حلال و حرام و از اصحاب فتوا بوده‏است پس منظور از فقه همين رشته است و چون مردم از سخن وى همين معنا را فهميده‏اند لابد پيش از آن رواج داشته‏است، پس خطبه نمى‏تواند آغاز اين اصطلاح باشد.(15)
چنين به نظر مى‏رسد كه همان زمان نيز تنها به يك فرد مسئله‏دان اطلاق فقيه نمى‏شده‏است، بلكه به افرادى فقيه مى‏گفتند كه خود نيز داراى نظر و استنباط بوده‏اند. به هر حال در بعضى از روايات كلمه فقه به همين معناى علم به احكام شرعى به كار رفته‏است، چنان كه حضرت على (ع) فرمود:
هر كس بدون علم فقه و اطلاع از احكام شرعى تجارت كند حتماً در ربا واقع خواهد شد.(16)
بنابراين، اطلاق فقه به احكام عملى دين در لسان روايات امرى است كه كم و بيش ديده مى‏شود و همين اطلاق هنوز هم ادامه دارد.
3 - فقه به معناى علم فقه: در اين‏كه آيا در زمان حيات رسول خدا(ص) و دسترسى به نصّ، اجتهادى هم از طرف صحابه صورت مى‏گرفته‏است يا نه، اختلاف است، ولى بعد از فوت رسول خدا(ص) عامه به دليل فقدان نص و عدم اعتقاد به امامت و زعامت ائمه(ع) به عنوان جانشينان پيامبر، و از طرفى نياز به جواب‏گويى به مسائل مستحدثه فراوان، شروع به اجتهاد به معناى مصطلح در نزد خود كردند. در اين ميان خاصه نيز گرچه دسترسى به ائمه (ع) داشتند، ولى به دلايل مختلف كه از جمله آن آمادگى براى غيبت كبرا بود به تشويق و ترغيب خودِ ائمه(ع) شروع به اجتهاد كردند كه خود حديث مفصل دارد.(17)
در ميان خاصه اجتهاد عبارت بود از كشف حكم شرعى با توجه به منابعى كه حجيت آن قطعى باشد، مثل قرآن، سنت و عقل، و استنباط احكام در واقع كشف حكم شرعى بود نه تشريع آن. در حالى كه عامه منظورشان از اجتهاد تشريع حكم بود، و اين همان معنايى از اجتهاد است كه سبب شد بعض از علماى خاصه به مخالفت با آن بپردازند.(18)
به مرور زمان در ميان اهل سنت و اماميه ضرورت ايجاب مى‏كرد كه عمليات استنباط در محدوده‏اى با ابعاد و حدود مشخص انجام شود، لذا فقها به صورت مستقل و يا ضمنى به تحديد و تعريف موضوع علم فقه، منابع و مبانى و روش‏هاى اجتهاد و استنباط شروع كردند و علم فقه تعريف خاص و مشهور خود را يافت كه عبارت است از: «علم به احكام شرعى از ادله تفصيلى». در اين معنا از فقه، ديگر صرف احكام فقهى يا اطلاع و علم نسبت به آن‏ها مراد نيست، بلكه فقه علمى است كه مانند ديگر علوم ابزار و اهداف و موضوعات خاص خود را دارد.
در زمان حاضر فقه اكثراً در دو معنا استعمال مى‏شود: يكى به معناى مجموعه احكام عملى دين و ديگرى به معناى علم فقه.
در اين تحقيق منظور از فقه، دو معناى اخير است و منظور از رابطه فقه و حقوق بررسى آن به صورت دو علم مى‏باشد، ولى در مواردى قوانين و احكام به دست آمده از علم فقه و علم حقوق را نيز با هم مقايسه نموده و يا به آن‏ها استناد مى‏كنيم. نكته ديگر آن‏كه منظور از فقه نيز، فقه اسلامى به معناى عام آن مى‏باشد كه شامل همه مذاهب اسلامى است، البته سعى مى‏شود كه در هنگام بحث، موارد تفكيك فقه خاصه و عامه را متذكر شويم.

گفتار دوم: تعريف شريعت


از كلمات و اصطلاحاتى كه در متون حقوقى و فقهى از آن زياد ياد مى‏شود كلمه شريعت ومشتقات آن چون تشريع و شارع است. استعمال فراوان اين كلمه خصوصاً درميان حقوق‏دانان عرب زبان، موجب پيدايش اين سؤال شده‏است كه آيا فقه اسلامى معنايى مرادف با شريعت دارد يا نه؟ صاحب كتاب «معجم مقاييس اللغه» كه از قديمى‏ترين كتب لغت مى‏باشد شريعت را به‏معناى «مكانى كه از آن‏جا آب مى‏نوشند» ترجمه كرده‏است و مى‏گويد از اين معنا «شريعت در دين مشتق شده‏است».(19)
در مجمع البحرين مى‏خوانيم:
«(شرعةً و منهاجاً) الشرعة بالكسر الدين»
و اضافه مى‏كند:
شرع و شريعت مثل شرعه هستند و شريعت عبارت است از جايى كه براى آشاميدن مردم قرار داده شده و به اين جهت به دين شريعت مى‏گويند چون دين هم مثل موضع آشاميدن آب‏1 روشن و واضح است.(20)
بعضى ديگر گفته‏اند:
شريعت در لغت به راه راست اطلاق مى‏شود و از اين باب است قول خداوند: (ثم‏جعلناك على شريعة من الامر فاتبعها...)(21) و به دين شريعت مى‏گويند به خاطر استقامت و عدم انحرافش از راه راست چنان كه از طرفى شبيه موضع آشاميدن آب هم است؛ زيرا دين عقول را زنده مى‏كند و آب اجساد و بدن‏ها را(22).
در توضيح معناى اصطلاحى شريعت بعضى گفته‏اند:
شريعت عبارت است از آن‏چه خداوند براى مردم تشريع مى‏كند، خواه مربوط به عقايد باشد يا اخلاق يا افعال مكلفين از عبادات و معاملات‏(23).
بنابراين معنا، شريعت مفهومى عام دارد كه همه ابعاد دين را در بر مى‏گيرد. علامه طباطبائى مى‏گويد:
شريعت يك طريق و راه آماده شده‏اى است براى همه امت‏ها، لذا شريعت ممكن است نسخ شود ولى دين نه ... پس به هر حال شريعت اخص از دين است... خداوند مردم را اجبار نكرده مگر براى تسليم در مقابل دين واحد و آن اسلام به معناى تسليم است، جز آن‏كه وى براى رسيدن به آن راه‏هاى مختلف قرار داده‏است. بنابراين به دليل تفاوت استعدادها، طرق متفاوتى كه همان شرايع نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد -صلى‏اللَّه عليه و آله و عليهم- مى‏باشد قرار داده‏است...(24)
شريعت در لسان حقوق‏دانان معاصر فقط به بخش احكام عملى دين اطلاق مى‏شود، چنان كه محقق حلى نيز نام كتاب فقهى خود را «شرايع الاسلام» گذاشته‏است و مشتقات آن مثل تشريع، مشروع و شارع در محاورات فقهى كاربرد فراوان دارد. شايد بتوان گفت: اطلاق كلمه شريعت بر احكام عملى، به دليل نياز عملى و خارجى است كه مردم معمولاً به اين بخش از احكام و دستورهاى دينى دارند، چنان كه اين مطلب در معناى فقه هم گذشت.
البته در اين‏كه آيا مى‏توان از اين كلمه براى قوانين ساخته دست بشر استفاده كرد يا نه، اختلاف‏است. بسيارى از حقوق‏دانان در نام‏گذارى قوانين وضعى، كلمه «تشريع وضعى» ودرقوانين‏الهى «تشريع سماوى» به‏كارمى‏برند،(25) ولى عده‏اى‏ديگر مى‏گويند:
تشريع فقط بايد براى قوانين الهى به كار برده شود و اطلاقش بر غير آن درست نيست.(26)

گفتار سوم: تعريف حقوق


واژه حقوق داراى معانى متعددى است كه مهم‏ترين آن‏ها عبارت‏اند از:
1 - جمع حق يعنى راستى‏ها، بهره‏ها، مواجب، اموال و...(27) همين معناى لغوى در علم حقوق و فقه كاربرد فراوان دارد، چنان‏كه گفته‏اند:
امتياز و قدرتى كه يك فرد در مقابل ديگران در زندگى اجتماعى دارد و از آن مى‏تواند استفاده كند، مثل حق آزادى، حق مالكيت، حق رأى و... حقوق در اين معنا معادل كلمه انگليسى Rights و واژه فرانسوى Droits subjectife مى‏باشد.(28)
فقها در توضيح و تبيين اين معنا و تعيين مصاديق خارجى آن مطالب بسيارى گفته‏اند كه پرداختن به آن از حوصله اين تحقيق خارج است،(29) ولى با نظرى گذرا به متون فقهى اصطلاحاتى چون حق‏الله و حق‏الناس، حق عام و حق خاص، حق عينى و حق ذمّى، حق انتفاع و حق اختصاص را مى‏بينيم كه در بخش‏هايى از اين علم به صورت زياد مورد استعمال قرار گرفته‏است.
2 - يكى ديگر از معانى حقوق عبارت است از مجموع قواعد الزامى حاكم بر روابط افراد جامعه. در تبيين اين معنا از حقوق گفته‏اند:
حقوق مجموع مقرراتى است كه بر اشخاص از اين جهت كه دراجتماع هستند حكومت مى‏كند.(30)
اين معنا از حقوق را حقوق‏دانان با توجه به جايگاه آن، روش استنباط و منابع و مبانى به صور گوناگون تعريف كرده‏اند، ولى در هر حال خصايص و ويژگى‏هاى يك قاعده حقوقى يعنى الزام، ضمانت اجرا، كلى و عمومى، و قيد روابط اجتماعى در همه آن‏ها لحاظ شده‏است، لذا قواعدى كه الزامى نباشند مثل توصيه‏هاى اخلاقى يا مباحات و مكروهات و مستحبات شرعى و عرف و عاداتى كه مربوط به نظم و تنظيم روابط اجتماعى نباشند چون داراى خصايص قاعده حقوقى نمى‏باشند جزء آن قواعد محسوب نمى‏شوند.
3 - از معانى ديگر حقوق، علم حقوق است، چنان‏كه گفته‏اند:
انسان به صورت جدا از هم نوع خود زندگى نمى‏كند و براى زندگى با هم نوع روابطى را بر اساس نيازهايى كه هست برقرار مى‏كند، پس اين نيازها پديده‏هاى طبيعى و واقعى هستند. شناسايى نيازها و روابط ناشى از آن‏ها در زندگى اجتماعى انسان علمى را تشكيل مى‏دهد به نام حقوق، پس حقوق يك علم انسانى و يك علم اجتماعى است، زيرا از روابط انسان اجتماعى صحبت مى‏كند. علم حقوق از علومى است كه از جهان دانش به مرحله عمل مى‏تواند درآيد. مرز بين علم و عمل اين علم، مرز بين علم حقوق و فن حقوق است.(31)
در كتاب كليات حقوق مى‏خوانيم:
... حقوق مانند سياست و جامعه‏شناسى و اقتصاد از مصاديق علوم اجتماعى است و عنوان علم حقوق درباره آن به كار برده مى‏شود.(32)
بنابراين علم حقوق مانند هر علم ديگرى داراى ويژگى‏ها، تاريخ، فلسفه، هدف، روش، منابع و مبانى مخصوص به خود دارد.
بايد توجه داشت مطالعه و بررسى علم حقوق، مجزا از مكاتب حقوقى و نظام‏هاى حقوقى امرى غير ممكن است؛ زيرا چنان‏كه گذشت علم حقوق از علوم انسانى است كه مرتبط با مسائل اجتماعى مى‏باشد و در هر بخش از آن آراى متفاوت وجود دارد كه همين آرا موجب پيدايش مكاتب و نظام‏هاى حقوقى شده‏است، به‏طورى كه مطالعه حقوق بدون توجه به اين نكته كه بستر تولد و رشد آن پيوستگى عميق با نظام‏ها و مكاتب آن دارد امرى بسيار مشكل است. بنابراين، در اين تحقيق گرچه منظور ما از حقوق، علم حقوق است، ولى در مواردى ناگزيريم از حقوق، معناى دوم آن را اراده كنيم، چنان‏كه همين مسئله در مورد فقه نيز صادق است و بررسى علم فقه بدون توجه به مذاهب و مكاتب و نظام‏هاى فقهى امرى ناشدنى است، لذا در بررسى رابطه فقه و حقوق در هر قسمت از تحقيق به تناسب مقامِ بحث لازم است اين دو علم در يك نظام و يا مكتب حقوقى و فقهى مخصوص به خود مورد بحث و مقايسه قرار گيرند.

گفتار چهارم: تعريف قانون


قانون، يكى از اصطلاحاتى است كه در حقوق‏كاربرد زياد دارد كه لازم است قدرى درباره آن صبحت كنيم تا موضوع تحقيق روشن‏تر شود. قانون را در كتب لغت چنين معنا كرده‏اند:
1 - رسم، قاعده، روش، آيين؛
2 - امرى است كلى كه بر همه جزئياتش منطبق مى‏گردد و احكام جزئيات از آن شناخته مى‏شود؛
3 - قاعده‏اى است كه مقامات صلاحيت‏دار آن را وضع و ابلاغ مى‏كنند.(33)
در لسان العرب آمده‏است:
قانونِ هر چيزى، راه و طريق سنجش آن است... و اين كلمه عربى نيست.(34)
دكتر صبحى محمصانى در كتاب «فلسفة التشريع» مى‏گويد:
آغاز استعمال اين كلمه در حقوق از زمان دولت عثمانى در هنگام تنظيم «المجله» بوده است كه به احكام غيرشرعى اطلاق قانون مى‏كردند مثل «الربا محرم شرعاً و لكن الفائدة مباحة قانوناً» چنان‏كه عنوانى به نام «قانون مرابحه عثمانى» را تصويب كردند.(35)
در زمان حاضر استعمال اين كلمه در حقوق بسيار گسترش يافته است به گونه‏اى كه اگر اين كلمه مطلق و بدون مضاف اليه آورده شود معناى حقوقى آن به ذهن متبادر مى‏شود، و براى استعمال در غير موارد حقوقى بايد مضاف اليه آن آورده شود، مثل قانون جاذبه، قانون تنازع بقا و... .
آن‏چه كه از معناى حقوقى قانون فهميده مى‏شود عبارت است از قواعد لازم الاجرا و داراى ضمانت اجرايى مشخص در هر جامعه و به عبارت دقيق‏تر: قانون به معناى عام كلمه (Lato Sensu) مجموع قواعد الزام‏آور مصوب مقامات صلاحيت‏دار است و شامل تصويب نامه‏ها، آيين نامه‏ها، نظام‏نامه‏ها، مقررات خلافى و كليه مسائلى مى‏شود كه درباره آن مقامى به نام جامعه مقرراتى را وضع نموده‏است. قانون به معناى خاص كلمه (Sensu - Stricto) مفهوم فنى و مخصوص به خود دارد و در رژيم‏هاى مبتنى بر قانون اساسى به مفهوم مصوبات پارلمان است.(36)
طبق اين معنا، قانون شبيه معناى دومى است كه از حقوق ارائه داديم، ولى در عين حال دو فرق نيز مشاهده مى‏شود:
اولاً: معمولاً زمانى كه گفته شود حقوق تجارت يا حقوق مدنى يك معناى عام همراه با تحليل و استدلال به ذهن متبادر مى‏شود، ولى اصطلاح قانون تجارت يا قانون مدنى فقط نص موارد قانونى را مى‏رساند. شايد منشأ اين تبادر عدم استعمال كلمه قانون به معناى علم قانون است، گرچه در متون عربى استعمال اصطلاحاتى چون «علم القانون» رايج و متداول است.
ثانياً: گرچه كلمه حقوق به مجموع قواعد الزام‏آور اطلاق مى‏شود، ولى اين اطلاق در زمانى است كه آن مجموعه از گستردگى نسبتاً زيادى برخوردار باشد. در صورتى‏كه در استعمال كلمه قانون محدوديت وجود ندارد؛ مثلاً مى‏توان گفت قانون راهنمايى و رانندگى يا قانون ديات و... ولى اصطلاح حقوق راهنمايى رانندگى يا حقوق ديات متداول نيست.


فصل دوم: مفهوم رابطه فقه و حقوق


فقه و حقوق با آن كه از جهاتى با يك‏ديگر تفاوت دارند، ولى در واقع دو علم جداى از هم نيستند و مشتركات فراوان دارند. در كتاب مقدمه علم حقوق مى‏خوانيم:
هر چند كه از نظر چند و چون بين مسائل فقه (در اسلام) و حقوق (در ساير كشورهاى غير اسلامى) تفاوت هست، اما از نظر طبع و ماهيت فرقى بين فقه و حقوق نيست، از اين‏رو كه هر دو از جنس واحد هستند.(37)
گاه يك حكم شرعى صفات يك قاعده حقوقى را پيدا مى‏كند و داراى تمامى عناصر لازم در قاعده حقوقى مى‏گردد. همين ارتباط وثيق و در كنار آن نقاط افتراق اين دو علم، اين سؤال را پيش مى‏آورد كه رابطه اين دو به چه نحو است؟ قبل از توضيح اين معنا لازم است گفته شود: فقه ممكن است بالقوه اين توانايى را داشته‏باشد كه مانند حقوق با گسترش در تمام زمينه‏ها، به مرور زمان يك نظام حقوقى واحد ايجاد كند كه در آن صورت، بخش عظيمى از فقه - البته با شرايطى - نظامى در كنار ديگر نظام‏ها خواهد بود و در اين صورت لازم مى‏آيد روشى ديگر در اين تحقيق پيش گرفته شود كه با روش فعلى متفاوت باشد. امّا آن‏چه در اين‏جا مورد نظر است رابطه فقه و حقوق موجود است نه آن‏چه در آينده ممكن است اتفاق بيفتد، بنابراين تحقيق مبتنى بر فرضيات نيست، بلكه بررسى مواردى است كه به عنوان فقه و حقوق در خارج موجود مى‏باشد. به هر جهت فقه و حقوق هر يك داراى دو ويژگى جدا و در عين حال مترتب بر يك‏ديگرند كه آن دو، جنبه نظرى و علمى، و جنبه فنى و عملى مى‏باشند. با تحليل دقيق‏ترى مى‏توان گفت: جنبه نظرى و علمى فقه و حقوق خود داراى دو مرحله است:
الف - مرحله نظريه‏پردازى و به كار گيرى متد و ابزار استنباط و تقنين؛
ب - مرحله استنباط و وضع حكم شرعى و يا قانون.
بنابراين به‏طور كلى مى‏توان‏گفت سه جهت معمولاً در فقه و حقوق ملحوظ است:
1 - مرحله نظريه‏پردازى و تحليل علمى؛
2 - مرحله استنباط و وضع؛
3 - مرحله اجرا و عمل (فن).
براى اين‏كه بتوانيم معناى رابطه فقه و حقوق را از ابهام خارج كنيم ناگزيريم هر يك از اين سه مرحله را در اين دو علم متقابلاً مقايسه نماييم كه در نتيجه روال منطقى بحث نيز محفوظ مى‏ماند. اما قبل از بيان مفهوم رابطه فقه و حقوق اين سه مرحله را به صورت مختصر و كوتاه توضيح مى‏دهيم:
مرحله اول) نظريه‏پردازى و تحليل علمى: در اين مرحله فقيه و حقوق‏دان با توجه به مبانى، منابع و روش‏هايى كه دارد شروع به تحليل‏هاى فقهى و حقوقى مى‏نمايد. صور مختلف يك مسئله را بيان كرده و استدلال‏ها را ذكر مى‏كند. بحث‏هاى فقهى و حقوقى ممكن است در اين مرحله كاملاً رنگ علمى داشته باشند و دقت‏هاى فراوان، بدون توجه به پى‏آمدهاى ناشى از اجراى استنباطات به دست آمده، انجام شود كه كتب مستدل فقهى سرشار از اين نوع مباحث است، چنان‏كه حقوق‏دانان نيز در كتب و جزوات و مباحث آزاد علمى خود گنجينه‏هاى ارزشمندى را فراهم آورده‏اند. مجموعه اين نظريات همراه با قوانين موجود در يك نظام حقوقى بر روى هم ايجاد يك سيستم حقوقى مستدل و قوى مى‏نمايد، چنان‏كه گفته‏اند:
هر سيستم حقوقى مركب از دو بخش است: قوانين و نظرات حقوق‏دانان، حقوق اسلامى هم مركب از اين دو بخش است.(38)
مرحله دوم) استنباط حكم و وضع قانون: نتيجه تلاش و به كار گيرى روش‏ها و منابع در مرحله قبل، منجر به استنباط يك حكم در نزد فقيه مى‏گردد، چنان‏كه مباحث حقوقى در مرحله اول نيز به صورت مستقيم و غيرمستقيم در وضع قانون و يا ايجاد رويه مؤثر هستند. ايجاد قاعده حقوقى در كشورهاى مختلف براساس نوع رژيم سياسى و حقوقى متفاوت است. وضع قانون از طرف مقام‏هاى صلاحيت‏دار زمينه را براى اجراى آن فراهم مى‏كند، در حالى كه استنباط حكم شرعى توسط فقيه هر چند در زمان‏هاى گذشته، امكان اجرا را نيز براى او ايجاد مى‏كرد، اما به مرور زمان و ايجاد قدرت‏هاى مركزى در بلاد اسلامى ديگر نه فقيه مى‏توانست به صورت شخصى به حل و فصل دعاوى بپردازد و نه احكام مستنبط وى منبع قانون‏گذارى شمرده مى‏شد. بنابراين براى اجراى فقه در جامعه نياز به يك مرحله به نام تقنين فقه است كه در مباحث آينده مفصلاً درباره آن سخن خواهيم گفت.
مرحله سوم) اجراى احكام شرعى و قواعد حقوقى: قوانين و قواعد حقوقى بعد از وضع از طرف مقامات صلاحيت‏دار و با توجه به حمايت دولت و ضمانت اجرا، آمادگى پياده شدن در جامعه را دارند، اما در مورد فقه بايد گفت اين بحث از دو جهت قابل توجه است:
الف - اجراى فقه قبل از تقنين آن و مقايسه فقه با حقوق، به اين بيان كه آيا در جوامع اسلامى با توجه به حكومت‏هاى مركزى و ايجاد قواى سه‏گانه امكان اجراى فقه به همان روش سنتى وجود دارد؟ آيا اين عمل معارض با بعضى از مبانى حقوق نيست؟ آيا اين عمل به تعدد مراكز قانون‏گذارى نمى‏انجامد؟
ب - اجراى فقه بعد از تقنين آن كه البته بعد از تقنين فقه، در واقع احكام شرعى، جزئى از قوانين جامعه مى‏شوند و مقايسه بين يك چيز با خودش معنا ندارد، ولى در عين حال مباحث علمى در همين جا نيز قابل طرح است، مثل ضمانت اجرا در فقه و حقوق و هدف از اجراى قواعد شرعى و حقوقى و... نتيجه آن‏كه منظور ما از رابطه فقه و حقوق معناى عامى‏(39) است كه مى‏تواند مفاهيم ذيل را در بر گيرد:
1 - در مواردى منظور از رابطه، صرف مقايسه اين دو علم است، يعنى يك معناى تطبيقى و هم‏سنجى؛
2 - در مواردى از رابطه مرز جدايى و نقاط افتراق اين دو علم را اراده مى‏كنيم؛
3 - گاهى هم مراد ما از رابطه فقه و حقوق تأثير و تأثرى است كه اين دو علم بر يك‏ديگر داشته‏اند؛
4 - در مواردى نيز به تناسب مقام بحث از كلمه رابطه، يكى از چهار نسبت منطقى را اراده مى‏كنيم.(40)


بررسى و نقد نظريه قائلين به عدم رابطه فقه و حقوق

در ميان حقوق‏دانان مسلمان عده‏اى قائل به عدم رابطه هستند و به اصطلاح مقايسه فقه و حقوق را قياس مع الفارق مى‏دانند. عمده دلايلى كه اين گروه براى مدعاى خود اقامه كرده‏اند عبارت‏اند از:
1 - حقوق ساخته انسان‏ها است و شريعت از نزد خداست و اين دو را نبايد با هم مقايسه كرد.(41)
2 - شريعت هيچ نقصى ندارد و كامل است‏(42) و روايات دال بر وجود جامعه على(ع) كه در آن همه احكام مذكور است (حتى الارش فى الخدش) ما را از پرداختن به حقوق كه كامل نيست، بى‏نياز مى‏كند؛ چه اين‏كه هدف اساسى از پرداختن به اين موضوعات رسيدن به يك سرى راه‏هاى عملى و كشف قواعد جديد و غنا بخشيدن به فقه است و اين همان مصادره به مطلوب است.
3 - قوانين و احكام شرع، فراگير و تبديل ناپذير است، ولى قواعد حقوقى متغير و وضعى است.(43)
4 - احكام شرع پيوند ناگسستنى با اخلاق دارد، ولى حقوق چون خواهان نظم اجتماعى است درنتيجه هنگام تعارض بايك قاعده اخلاقى چه بسا آن‏راناديده بگيرد.
و موارد ديگرى از اين قبيل.(44)
چون امثال اين گونه اشكال‏ها، اصل موضوع مورد تحقيق را زير سؤال مى‏برد و با پاسخ‏گويى به آن‏ها محور اصلى بحث روشن‏تر مى‏شود، لذا جواب‏هايى هر چند مختصر را در اين‏جا آورده و تفصيل آن با آمدن مباحث بعدى بيان خواهد شد.
1 - بديهى است كه خالق و مخلوق در يك سطح نيستند، ولى احكام شرعى خصوصاً در بخش معاملات براى سالم نگاه داشتن زندگى اجتماعى انسان‏ها - آن هم با رعايت مصالح - امضايى است، و شارع فقط در مواردى حدود و ثغور آن‏ها را بيان كرده‏است، چنان‏كه فقها خود اذعان دارند كه معاملات امورى عرفى عقلايى هستند و از ماهيات مخترع شارع نمى‏باشند. اين ماهيات را عقلا قبل از نظام حقوقى اسلام براى تنظيم زندگى خود درست كرده بودند پس از آن كه پيامبر اكرم(ص) آمدند با اين طريقى كه در نزد عقلا مستقر و تثبيت شده‏بود مخالفت نكرد.. و حتى تصرف اساسى هم نكرد بلكه آن‏ها را همان‏طور امضا نمود.(45)
2 - بخش احكام اجتماعى خصوصاً در ابواب معاملات داراى اسرارى نيست كه بندگان متوجه نشوند و باپذيرش تعبدى آن نتوانند آن را با ديگر نظام‏هاى حقوقى مقايسه كنند، چنان‏كه گفته‏اند:
معاملات براى تبادل حاجات عقلايى تشريع شده‏اند و اين‏طور نيست كه دائر مدار تعبد محض و داراى مصالح خفيه‏اى باشند كه ما متوجه نشويم، مثل آن‏چه در احكام عبادى است.(46)
3 - با يك بررسى اجمالى در حقوق و فقه مى‏توان منبع بودن عقل را در هر دو به صورت گسترده ديد. از طرفى قواعدى چون «اصالة الاباحه» و امثال آن بسيار شبيه منابع و ابزارى‏است كه حتى در نظام‏هاى حقوقى لائيك نيز مى‏توان از آن سراغ گرفت و امثال اين نقاطِ مشترك است كه امكان مقايسه فقه و حقوق را براى ما فراهم‏مى‏كند.
4 - پذيرش جامعه على(ع) و روايات «حتى الارش فى الخدش» مانع از مقايسه فقه و حقوق نيست. آن‏چه مجتهدين و حقوق‏دانان مسلمان را در قرون متمادى ناگزير به استنباط قانون كرده‏است در دسترس نبودن آن جامعه است، چنان‏كه خود ائمه(ع) نيز به امر اجتهاد ترغيب مى‏كردند.
5 - تعبيراتى چون قوانين شرع، ثابت و لايتغير است و نظاير آن، جوابش از مباحثى كه خصوصاً در دهه‏هاى اخير در حوزه‏هاى علمى و دينى مطرح شده‏است به دست مى‏آيد. گرچه بسيارى از احكام الهى خصوصاً در ابواب عبادات ثابت و لايتغير است، ولى از صفات يك قانون پايدار و شريعت خاتم، داشتن انعطاف لازم در پاسخ‏گويى به نيازهاى متغير و جديد است.(47)
6 - مذهب و اخلاق همواره در ايجاد قواعد حقوقى در هر نظام حقوقى به صورت مستقيم و غير مستقيم نقش مهم و اساسى داشته‏اند، لذا در بررسى پايه‏هاى اوليه حقوق و تاريخ آن، نقش اين دو هميشه مد نظر فلاسفه حقوق بوده‏است و اين طور نيست كه حقوق به طور كلى از اخلاق و مذهب بيگانه باشد. از طرفى طرح بعضى از مسائل در فقه - مثل حيل شرعيه در ابواب معاملات، صدور حكم از ناحيه قاضى طبق قسم و بينه، هر چند واقعِ امر، خلاف مدلول ادله اثبات دعوا باشد و امثال اين امور - عدم ارتباط قوى ميان فقه و حقوق را به نحوى كه مدعى بيان كرده‏است، زير سؤال مى‏برد.
1. ر.ك: واعظ زاده خراسانى، مقاله «كليات تاريخ فقه» (نشريه دانشكده معارف اسلامى مشهد، شماره‏30، ص‏43 به بعد).
2. ابن فارس، معجم مقاييس اللغه، ج‏4، ص‏442.
3. زمخشرى، اساس البلاغه، ص‏346.
4. اسراء (17) آيه 44.
5. فخرالدين طريحى، مجمع البحرين، ج‏6، ص‏355.
6. ابن منظور، لسان العرب، ج‏10، ص‏305.
7. فخر الدين طريحى، همان .
8. ابى على الفضل طبرسى، مجمع البيان، ج‏3، ص‏78.
9. انعام(6) آيه 97.
10. توبه (9) آيه 124.
11. محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج‏1، ص‏80.
12. همان، ص 79.
13. محمدرضا حكيمى و ديگران، الحياة، ج‏2، ص‏335.
14. ر.ك: مرتضى مطهرى، آشنائى با علوم اسلامى، ص‏55.
15. واعظ زاده خراسانى، مقاله« كليات تاريخ فقه» (نشريه دانشكده معارف اسلامى مشهد، شماره‏30، ص‏48).
16. عبدالواحد آمدى، غرر الحكم، ج‏2، ص‏653.
17. براى اطلاع بيش‏تر ر.ك: سيد عبدالرسول شريعتمدارى، مقاله «الاجتهاد و الاخبار»(سلسله مقالات كنگره جهانى شيخ مفيد، ش‏23).
18. ر.ك: محمدباقر صدر، دروس فى علم الاصول، الحلقة الاولى، ص‏46 به بعد.
19. ابن فارس، معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص‏262.
20. فخرالدين طريحى، مجمع البحرين، ج‏4، ص‏352.
21. جاثيه (45) آيه 18.
22. سمير عاليه، علم القانون والفقه الاسلامى، ص‏46.
23. شبلى محمد مصطفى، المدخل فى الفقه الاسلامى، ص‏27.
24. سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج‏5، ص‏350.
25. سمير عاليه، علم القانون و الفقه الاسلامى، ص‏46.
26. همان، ص‏47.
27. فرهنگ معين، ج‏1، ص‏1364.
28. رضا علومى، كليات حقوقى، ص‏3.
29. ر.ك: درآمدى بر حقوق اسلامى، ج‏1، ص‏46.
30. ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص‏1.
31. محمدجعفر جعفرى لنگرودى، مقدمه عمومى علم حقوق، ص‏13.
32. رضا علومى، كليات حقوق، ص‏7.
33. فرهنگ معين، ج‏2، ص‏26.
34. ابن‏منظور، لسان العرب، ج‏11، ص‏328.
35. صبحى محمصانى، فلسفة التشريع فى الاسلام، ص‏17.
36. رضا علومى، كليات حقوق، ص‏1.
37. ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص‏13.
38. محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏3.
39. منظور از عام، نظام حقوقى اسلام و غير آن است كه ما فقط به مقايسه نظام حقوقى اسلام و دو نظام بزرگ حقوقى كامن لا و رمى - ژرمنى مى‏پردازيم.
40. البته با تسامح چون مباحث نسب چهارگانه منطقى در مفاهيم كلى جريان دارد.
41. ر.ك : عبدالقادر عوده، التشريع الجنائى الاسلامى، ص‏18.
42. همان، ص‏30.
43. همان.
44. براى نمونه ر.ك: مصطفى رافعى، تاريخ التشريع و القواعد القانونية الشرعية، ص‏41.
45. محمداسحاق الفياض، محاضرات فى علم الاصول، تقريرات درس آيتاللَّه خوئى، ج‏1، ص‏184.
46. حسينعلى منتظرى، دراسات فى المكاسب المحرمه، ج‏1، ص‏500.
47. ر.ك: سلسله مقالات نقش زمان و مكان در اجتهاد، ش 8 و 10.
http://www.balagh.net/persian/feqh/maqalat/koliyat/1.htm

سینا سه شنبه 3 مهر1386  نظر بدهید!

آخرين مطالب ارسالي
ابطحی به 6سال زندان محکوم شد
گوگل و زيرنويس براي یوتیوب
واکنش ها به تک جنسيتي شدن دانشگاه ها
ميرحسين موسوي در دومين گفت وگوي اينترنتي؛
شهر بي ترحم
قالیباف: فضا آرام‌تر شود، آمار ارائه خواهم داد
حكم دادگاه بدوي عطريانفر صادر شد
آغاز ثبت‌نام فراگيرپیام نور از دي ماه
بايد به سمت وكالت اجباري در دعاوي مدني برويم
پيشنهاد اجرايي شدن ماده 18 قانون دادگاه ها
درباره ما
با سلام خدمت شما دوست عزيز.
ضمن خوش آمد گويي اعلام ميدارد اين وب سعي دارد در زمينه ارائه آخرین اخبار دنیای حقوق به شما بازدیدکنددگان محترم خدمت نماید.

لذا آمادگي منعكس كردن نقطه نظرات شما دوستان را اعلام مي دارد.


امكانات سايت

جهت عضویت در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید :

Delivered by FeedBurner

Add to Google Reader or Homepage

کاربران
 
نوسندگان
سینا
دادیار
ليلا بستانى

لينکستان

تبلیغات ویژه









صفحه اصلي  |  آرشيو |  لينکستان  |  تماس با ما

استفاده از مطالب با ذكر منبع بلامانع است