درود
برای اینکه کمی فضای حقوق فاصله بگیریم
( البته چقدر قبلیا حقوقی بود)
بیخیال
اینو دوست داشتم همین !!!
بی بهونه
انتخاب طبیعی
مردی با اسب و سگش در جاده ای راه میرفتند . هنگام عبور از کنار درخت عظیمی .صاعقه ای فرود آمد و همه را کشت
اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است .و همچنان با دو جانورش پیش رفت
گاهی مدتی طول میکشید تا مردها به شرایط جدید خودشان پی ببردند ...
پیاده روی طولانی بود تپه ی بلندی بود و آفتاب تندی بود عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند . در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری بزرگ عظیمی دیدند
که به میدانی با سنگ فرش طلا باز میشد . و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود
رهگذر رو به مرد دربازه بان کرد
- روز بخیر
دربازه بان پاسخ داد روز بخیر
- اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است ؟
- اینجا بهشت است
- چه خوب که به بهشت رسیدیم خیلی تشنه ایم
دربازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت میتوانی وارد شی و هرچقدر دلت میخواهد آب بنوشی
- اسب و سگ هم تشنه اند
- واقعا متاسفم ورود جانوران به اینجا ممنوع هست
مرد خیلی نا امید شده بود چون خیلی تشنه بود اما حاضر نبود تنهای آب بنوشد
از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد . پس از اینکه مدت دارازی از تپه بالا رفته اند به مزرعه ای رسیدند . راه ورود به این مزرعه دروازه ای قدیمی بود که یک جاده ی خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد
مردی در زیر سایه ی درختان دراز کشیده بود و با کلاهی صورتش را پوشانده بود . احتمالا خواب بود
مسافر گفت روز به خیر
مرد با سرش جواب داد
- ما خیلی تشنه ایم من اسبم و سگم
مرد به جای اشاره کرد و گفت میان آن سنگها چشمه ای هست میتوانی هرچقدر که دلت میخواهد آب بنوشی
مرد اسب و سگش به کنار چشمه رفتند و تشنه گی خود را فرو نشاندند
مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند
مرد گفت : هر وقت دوست داشتید برگردید
مسافر گفت فقط میخوام بدانم نام اینجا چیست ؟
- بهشت است
- بهشت ! اما نگهبان دربازه مرمری هم گفت اینجا بهشت هست
- آنجا بهشت نیست دوزخ است
مسافر حیرت زده گفت : باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند این اطلاعات غلط میتواند باعث سردرگمی زیادی شود !
- کاملا برعکس لطف بزرگی به ما میکنند .تمام کسانی که حاضر اند بهترین دوستانشان را ترک کنند همانجا میمانند
از کتاب شیطان و دوشیزه پریم اثری از پائولو کوئلیو
|