تبليغاتX
آخر دنیای حقوق

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن/ که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست

آمنه بدون کمک  

درووووود

عجله دارم وباید برم

 

اما باید می نوشتم بعضی ها واقعا از نظر انسانیت شوک بر انگیزن

وقتی امنه قصاصشو بخشید همه به به کردن

 

اما حالا که پسره نمی خواد دیه رو بده

می گه ندارم کسی نیستیه کمکی به این دختر بیچاره که به خاطر حماقت نمی دوونم چی (نمی شه بعهش گفت انسان) زندگیش نابود شده بکنه

 

آخه من چی بگم خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاااااااااااا

 

 

نوشته شده توسط - | لينک ثابت | موضوع: یه پرونده |

یه رای ناگوار و ناجوانمردانه 

امروز بعد از یک سال بدو بدو تو دادگاه هیچی نصیبمون نشد

فقط یه رای که گفته می تونید برای پس گرفتن زمیناتون تقاضای خلع ید بکنید از یه ارگان دولتی!!!

نکته سیاهش اینه که تو شعبه ی تجدید نظری  که چهار ماه منتظر بودیم به شعبه ارجاع بشه

شعبه شلوغی که نزدیک ۵۰۰  پرونده جلومون بود

ناگهان بدون این که ما لایحه بذاریم روش بر اثر کارای خدا پرونده مون رسیدگی شد و رای ناجوانمردانه و بی خردانه دادگاه بدوی تائید شد

بد رو دست خوردیم

خیلی داغون شدم

یعنی بیش از یکسال انتظارمون به باد رفت و پدربزرگ بیچاره ام هنوز بهشون نگفتم که باید بازم منتظر بمونیم

 

ای خدا خیلی ناجوانمردانه است

این جمله چقدر با حسم می خوره

 

خدايا لطفا برو و به بعضي از آنهاييکه ايمان آورده اند يادآوري کن که تو خدا هستي نه آنها !!

 

ناراحتم از شکست

ناراحتم که نمی توونم کاری بکنم

 

 

نوشته شده توسط - | لينک ثابت | موضوع: یه پرونده |

روزهای انتظار 

نشستم با دوستم حسابی عنایتم به آ خ و ن د ها نشان دادم

هیچی نمی گه یهو می گه بابام آ خ و ن د هستن بدنم یخ کرد اصلا بهش نمی خورد می گفتن بابای خودم  این شغل خدایی رو دارن کم تر تعجب می کرد

اول که اصلا باور نکردم

اومدم ماست مالی کنم گفتم همه اشون که یه جور نیستن از مرد عبا شکلاتی گفتم و پدر زندانی ها اوضاع بد تر شد باعث شد به اعتقادات خودمم توهین بشه

بعد می گه من تا حالا پای منبر بابام نشسته ام

همشون سر تا پای یه کرباسن

 

وای خیلی دلم می خواست بنویسم

خیلی

ولی یه حسی تو وجودم اجازه نمی ده

 

خوشحالم که مرور زمان باعث التیام میشه

اما نمی دوونم الهام هم که داره از شوهرش جدا میشه خوشحال هست از جادوی زمان.

 

اینو شعر  و ترانه رو تقدیم می کنم به کسایی که حس مشترک دارن با من

و به دوست  خووبم که بهم داد

 

طاقت بیار طاقت بیار تو این روزهای انتظار
طاقت بیار طاقت بیار تو سردی شب های تار
طاقت بیار رو قلب تو به دست تنهایی نده
فانوس چشماتو ببند به این شب های غم زده
روزهای خوبو جا نزار تو سختی های روزگار
به خاطر منم شده طاقت بیار طاقت بیار

 

نوشته شده توسط - | لينک ثابت | موضوع: یه پرونده |

تقدیم به دوستم  

آره انگار بیش از چهار سال پیش بود

بهمن ماه انگار رفتم تو یه وبلاگ که نوشته بود زرتشتیان مردگان خود را دفن نمی کنن

اولین بار بود شنیدم

گفتم چقدر فاجعه که اونا بعد از مرگ هم مورد تهاجمن!!!

اومدی تو وبلاگم نوشتی نه

این طور نیست مغ ها این تحریف رو ایجاد کردن

یادت هست؟

بعد سلسله بحثامون شروع شد

برام خیلی جذاب بود یه پسری به سن تو اینقدر اطلاعات خوبی داره

اوایل شبا جواب می دادی

من نظرمو گذاشت بودم تو ۹ شب می یومدی پاسخ می دادی

بعد من دوباره نظرتو می خووندم و جواب می دادم فردا صبحش

یادت هست

تو بلاگفا بود هنوز

 

بعد یه مدت نظرت خراب شد

رفتی بلاگ اسپات

 

بحثایی که با هم می کردیم به افزایش اطلاعات خیلی کمک می کرد

برای من که خیلی جذاب بود فکر برای تو هم.

علاقه و تغییر رشته دادن برای این که حقوق بخوونی ما رو بیشتر از قبل با هم نزدیک کرد

اون روز که گفتی می خوای حقوق بخوونی خیلی خوشحال شدم یادم هست برات نوشتم فوق العاده است

الان که سالگرد تولدت دلم می خواست این یاداوری رو برای سالروز ۲۰ ساله شدن ثبت کنم

 

 تابرای همیشه هم یاد تو بمونه هم خودم

دوباره بعد از ۳ روز سالروز میلادت  ایدون باد

همیشه سلامت و شاد باشی

و البته پیروز

 

در پناه خدای مهربوونم

نوشته شده توسط - | لينک ثابت | موضوع: یه پرونده |

بدون شرح 

یک سگ این طوری فکر می کنه

این آدم به من غذا می ده  نازم می کنه  دوستم داره  و .... حتما خداست

یک گربه این طوری فکر می کنه

این آدم به من غذا می ده نازم می کنه دوستم داره و .... حاما من خدا هستم

 

نوشته شده توسط - | لينک ثابت | موضوع: سخنان بزرگان |

رابطه صمیمی 

فقط برای اطلاع

 

وزارت ارشاد از ناشرین خواست «رابطه جنسی» را به عبارت «رابطه صمیمی» تغییر دهند!
یعنی ممکن است از این به بعد در کتاب ها به چنین جمله هایی بربخوریم
* – شما چطور به این بیماری مبتلا شدید؟
- بعد از یک رابطه صمیمی پرخطر!

... * حاصل ارتباط صمیمی ما، سه فرزند بود!

* در میان جانوران، تنها دلفین ها و میمون ها هستند که مثل انسان ها وقتی با هم رابطه صمیمی می کنند، لذت می برند!

* – جرمت چیه؟
- یه عالمه عکس های «رابطه صمیمی» ای از آتلیه مون پیدا کردن!

* – رابطه صمیمی هم داشتید؟
- نه، ما دوست های خیلی خوبی بودیم اما هیچ وقت با هم رابطه صمیمی نداشتیم!

حالا فرض کنید اگر ذهن ما بعد از مدتی، ناخودآگاه این دو عبارت را معادل همدیگر بداند، با شنیدن بعضی جمله ها چه حالی ممکن است بهمان دست بدهد!:

* معلم – بچه ها من دوست دارم همه مان در این کلاس با هم رابطه ای صمیمی داشته باشیم!

* کامران و هومن دو دوست هستند که با هم رابطه ای صمیمی دارند!

* صمیمیت از نگاهش می بارید!

* – مامان شما کی تصمیم گرفتید با بابا ازدواج کنید؟
- وقتی که خیلی صمیمی شده بودیم!

* صمیمانه دوستت دارم!!
نوشته شده توسط - | لينک ثابت | موضوع: یه پرونده |

اعدام!!! 

ووای دیشب اصلا نتونستم خوب بخوام

همه اش تو فکر جوون ۱۷ ساله ای بودم که نمی دونم بی گناه بود یا گناهکار

اما گمون می کنم مستحق بخشش بود

جوون ۱۷ ساله ای که باید قربانی می شد تا برای ۱۵۰۰۰ تماشاچی سوژه باشه

تا از ساعت ۱۲ شب منتظر اعدامش باشن

یا مردمی که نمی دونم برای نماز صبح ساعت ۵  از خواب بیدار میشن که الان این ساعت اومدن اعدام یک انسانو ببین؟!

گریه می کنم

من که اصلا تحمل همچین صحنه هایی رو ندارم

دلم براش خیلی سوخت که قبل از مرگش تقاضای بخشش کرده ولی نکردن اسم ائمه رو آورده بود ( مامانم میگه کسی که یه انسانو کشته لابد نمازم نمی خوونده )

دو بار پاش لرزیده یعنی خیلی ترسیده

خوب مگه یه پسر ۱۷ ساله چقدر تحمل داره

مامانم میگه باید کشته میشد

میگم خوب نگه فقط اون مقصر بوده میگه بابا و مامانش باید تربیتش می کردن

داداشم میگه اون قوی ترین مرد ایرانو کشته اون خیلی زحمت کشده بوده مگه چند تا اینا می توونه جای اونو پر کنهچند سال دیگه باید بگذر یکی مثل داداشی به  دنیا بیاد

اما گمون می کنم این درست روح الله داداشی آدم بزرگی بود

شاید خودش بود نمی ذاشت این طوری بشه

شاید می بخشید چون ادمای بزرگ می بخشن

اما به نظر من در حق علیرضا ستم شد

اونو خیلی سریع اعدام کردن

فقط علتش ۱۷ ساله بودنش نیست خوب شاید اگه یکم پرونده اش طول میکشید داغ خانواده داداشی سرد تر میشد اون شانس بیشتری داشت

گریه می کنم چون یه پرونده حقوقی تو دادگاه داریم الان ۴ ماه گذشته هنوز تو نوبت وقت رسیدگی استیناف هست

ولی حکم اعدام یه بچه ۱۷ ساله سریع جلو می ره تا درس عبرتی بشه برای بقیه

۳ تا ادعام در این هفته

قاتل دختر دانشجو زیر پل راه آهن

قاتل دکتر سرابی و علی رضا قاتل روح الله داداشی

اعدام میشن تا درس عبرتی باشه

برای مردمی که موقع اعدام و جون کندن یه انسان مشغول تخمه شکستنن

با مردمی که خون رو با خون می شورند و تو قرآن نمی خونن درسته که حدود برای نجات جان شماست اگر متذکر شوید

قصاص حق شماست اما اگر ببخشید برای شما بهتر است

فقط با اعدام امنیت جامعه امون بیشتر بشه

جامعه ای که یک هفته بعد از مرگ داداشی یک قهرمان سابق وزنه برداری اشتباها در جلوی خونه اش به قتل رسیده تحقیقات مقدماتی نشون می داد اونو به جای یک نفر دیگه کشتن

نمی دونم من هم برای روح االه داداشی و هم برای علی رضا دعا کردم

خدا اونو ها رو مورد رحمتش خودش قرار بده

 

 

برا قفلایی که بسته است یه کلید مونده تو مشتم

به جنون رسیده کارم بس  که فرصتها رو کشتم

قصه نور و صدا نیست

زندگی به سرنوشت یکی پیدا یکی پنهون

 مثل ادم و فرشته

نوشته شده توسط - | لينک ثابت | موضوع: یه پرونده |

اعدام و امنیت 

در کشوری که مردم روزشونو با اعدام شروع می کنن

 

و امنیتی که می خواد با اعدام به دست بیاد

 

 

جای هیچ سخنی باقی نمی ذاره

 

اعدام سه نفر در طول یک هفته

نوشته شده توسط - | لينک ثابت | موضوع: Law News |

تا بعد 

همه زندگی به دنبال خوشبختی بودیم

دریغ که خوشبختی همان لحظاتی بود که گذشت....

 

زندگی مثل رودخانه ای می موونه که ما در آن جریان داریم

همه به سوی هدفی برده می شویم

گاهی کنار رودیم گاهی وسط و گاهی کف آن

بسته به این که کجا باشیم سرعت زندگیمان متفاوت است

اما باید درک کنیم که اگر به عنوان ذرات ته رودخانه آهسته اهسته به جلو رانده می شویم

روزی به مقصد خواهیم رسید....

 

زندگی گاهی با آرزوهایمان فرسنگها تفاوت دارند

ولی ارزش واقعی زندگی وقتی است که تلاش کنی آرزوهایت را به واقعیت تبدیل کنی....

 

 

این روزا خیلی معنوی شدم

در پناه خدا

نوشته شده توسط - | لينک ثابت | موضوع: یه پرونده |

جلسه شعر خوانی 

درووود خدمت دوستداران شعر و هنر

از دوران کهن مردم ایران زمین با شعر رابطه ای نزدیک داشتند

خیلی از مردم کوچه بازار هم ابیاتی از حافظ و سعدی و فردوسی و مولانا و  دیگر شاعران بزرگمان را به یاد دارند

امروز اینجا جمع شدیم یه جلسه شعر و شعر خوانی داشته باشیم

اجازه بدید از استاد غزل حضرت حافظ شروع کنیم

تفعلی به دیوان استاد بزنیم

به به چه غزلی هم اومد

مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم                          ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی نمیدانم چه ســـــــــــر داری                به درمان نمی کوشی نمیدانی مگر دردم

نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی                         گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آنـــــدم هم                       که بر خاک روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم و دم می دهی تا کی                     دمار از من برآ وردی نمی گوئی بر آوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم                 رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برابرت ناگاه و شد در تاب گیسویت          نهادم چشم  در برابر چشمت  و  جان و دل فدا کردم

تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

 

شعر دوستان عزیز تذکر دادند به پی نوشت غزل اشاره کنم در زندگی ، حافظ بزرگ این شعر را در دوران جوان و نامزد بازی برای بانو سرودن بعد اتفاقا با هم ازدواج هم کردند و زندگی خوبی رو هم سپری کردند

 

غزل بعد

اجازه بدید

بله استاد شیرین سخن با غزل هاشون چه ها که نمی کنند

 

هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد                             سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

 حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است                 کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمانست                            که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش نیست            بنازم بانو خود را که حسنش آن و این دارد

بخواری منگر ای منعم ضعــــــــــــــــیفان را                          که صدر مجلس عشرت گدای ره نشن دارد

چو بر روی زمین باشی توانائی غنیمت دان                         که دوران ناتوانیها بسی زیز زمـــــــــین دارد

بلاگردان جان و تن دعای مستمندانست                  که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد

صــــــبا از عشق من رمزی بگو به آن بانو                           که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دار

و گر گوید نمی خواهم چو حافظ عاشق مفلس

بگوئیدش که سلطانی گدائی همنشین دارد

 

یک عده نادان به شعر و ادبیات بعد از این شعر حضرت حافظ را متهم به هوس بازی کردند اما خدای او می داند که او جز به همسر و بانو خود برای کس دیگه ای شعر نسرود

 

اجازه بدید غزل بعد رو بخوانیم

به به امروز اصلا حضرت حافظ وقت گذاشتن  و دارن فقط به ما التفات نشون می دن

 

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد                   قضای آسمانست این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت                         مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند                        هر آن قسمت که آنجا رفت  از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را یار و  یاور باش                            که ساز شرع ازین افسانه بی قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم                  چشم و ابرو و لبش  چگویم چون نخواهد شد

شربتو جای امن و یار مهربان کافی                                دلا کی به شود اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد

 

اجازه بدید حالا که دارن اشاره می کنن دیگه جلسه خیلی طولانی شد یه تفعل دیگه بزنیم ببنیم استاد برای اخر مجلس چه غزلی رو برای ما رو می کنند

به به چه حسن ختامی

 

 

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن                                    منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم                                       که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیرمرشد گفتم که چیست راه نجات                                   بخواست جام آبی و گفت عیب پوشیدن

مراد دل زتماشای باغ عالم چیست                                           بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

بخدا پرسی از آن نقش خود زد بر آب                                          که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه                                      کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به مسجد خواهیم تافت زین مجلس                              که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن!!!

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب                                              که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن

مبین جز ساقی و جام شربت حافظ

که دست زهد فروشان خطاست دیدن

 

اینقدر وقت ذیغ بود که اجازه پیدا نکردیم از سایر شعرای بزرگ هم شعری بخوونیم

تا درود دیگر بدرووود

 

نوشته شده توسط - | لينک ثابت | موضوع: |